تبلیغات
علوم

علوم
یاد و نام شهدای هسته ای همیشه در اذهان و قلب ها جاودان خواهد ماند.شادی روحشان صلوات 
نظر سنجی
دوست عزیز نظرتون در مورد وبلاگ من چیست؟






 داستان عشق ابدی
پیرمرد صبح زود از خانه بیرون آمد. پیاده رو در دست تعمیر بود. در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان ماشینی به او زد. به زمین افتاد. مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند.
پس از پانسمان زخم ها، پرستاران از او خواستند که آماده شود تا از استخوان هایش عکسبرداری شود. پیرمرد به فکر فرو رفت و یکباره از جا بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت. به پرستاری که می خواست مانع رفتنش شود گفت که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستار سعی کرد او را برای ماندن و ادامه درمان قانع کند ولی موفق نشدند. از پیرمرد دلیل عجله اش را پرسید.
در جواب گفت: زنم در خانه سالمندان است. من هر صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستار گفت: اصلا نگران نباشید. ما به او خبر می دهیم که امروز دیرتر می رسید.
پیرمرد جواب داد: متاسفم! او بیماریِ فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با تعجب پرسید: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید در حالی که شما را نمی شناسد؟
پیرمرد با صدایی غمگین و آرام گفت: اما من که می دانم او کیست!



طبقه بندی: داستانهای تربیتی کوتاه و جذاب،
[ سه شنبه 26 آذر 1392 ] [ 09:41 ب.ظ ] [ حسن نوری تیرتاشی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام دوستان عزیز حضور سبز تان گلباران .امیدوارم از مطالب زیبای وبلاگ لذت برده ونهایت استفاده راببرید.ممنون از اینکه به ما سر می زنید.دوستدار شما حسن نوری کارشناس ارشد زیست شناسی دبیر علوم تجربی مدرسه نمونه دولتی گرگان
توجه:با اهمیت به این نکته که زکات علم نشر آن می باشد برای دسترسی آسان دانش آموزانم به مطالب مفید بعضی از مطالب وبلاگ از جاهای دیکر کپی شده است از دوستان صاحب مطلب رضایتمندی راخواستاریم hasannoori50@yahoo.com
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :